کلاس ریاضی برام حکم مرگ رو داره وقتی نشسته ام بین یک عده مهندس برق و مکانیک که هنوز از دهن استاد قضیه در نیومده اینا بلند بلند ادامه شو میگن نمی دونم اینا برای چی اومدن کلاس؟! تو این کلاس دپرشن گرفتم اونم حاد ! پسر که باهم تابستون میرفتیم کلاس میاد میشینه کنار من وقتی بهش نگاه می کنم یکم آروم میشم بس که خونسرد و مهربونه جلسه پیش یک صندلی بینمون فاصله بود یه مرد خیکی که ۴۰ سال رو داشت یه قر داد اومد نشست کنار من حالم بد شد ! خدا این ریاضی رو بخیر بگذرونه!
+ نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت 4:58 PM توسط |
از امروز شروع می کنم دیر نیست ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست نه؟
+ نوشته شده در Wed 4 Nov 2009ساعت 4:38 PM توسط |
۱.روزهای خوش دانشگاه نرفتن تمام شد یعنی تمام نشد اما دیگه خوش نیستند البته هنوزم دلم برای دانشگاهم تنگ نشده که نشده! فقط روزهای بارونی که میرم زیر پتو می خوابم خوشحالم که دانشگاه نمیرم! ۲. از این سازمان سنجش دزد تر جایی هست؟ برای شرکت در رشته های شناورم باید ۱۰ هزار تومان دیگه بدی ! من که بی خیالش شدم:) ۳.روزها توی خونه ام اما تبلی ام میاد ناهار درست کنم برای خودم اما برای شام که دو نفری هستیم تمایلم برای غذا درست کردن بیشتره! حالا هی تو وبلاگتون می نویسید ناهار چی دارید دل من آب میشه! ۴. رزا منتظمی فوت شد :( من اصلا باورم نمیشه خدا رحمتشون کنه من که خیلی بهشون مدیون ام هر چی از آشپزی بلدم فقط به خاطر کتاب خوب و جامع شونه :) روحشون شاد ۵. من باید برم کارهای فارغ التحصیلی ام رو انجام بدن اما زورم میاد برم دانشگاه مخصوصا که باید وام هایی که گرفتم رو هم تسویه کنم :( ۶. پوف من دیگه برم درس بخونم با این سرعتم ان....سر کنکور تموم میکنم!
+ نوشته شده در Sun 1 Nov 2009ساعت 4:25 PM توسط |
یه همچین روزی عاشق شدیم!
+ نوشته شده در Tue 27 Oct 2009ساعت 4:28 PM توسط |
جریان از وقتی شروع شد که ما نامزد کردیم از اون به بعد م.ش به طور کل رفتارش عوض شد به طور مکرر به من یا به مامانم زنگ می زد در قالب احوال پرسی حرف های نامربوط می زد بعد کار به مخ زنی همسرم رسید پای همسرم نشست که ما به درد هم نمی خوریم و اگه واقعا عاشق دختر هستی عاشق های واقعی بهم نمی رسند و از این حرف ها بعد که با این حرف ها همسرم راضی نشد شروع کرد به اینکه ما تفاوت فرهنگی داریم بعد گفت دختره تهرانی خانوادش بهمانن و حرف های نامربوط دیگه قابل توجه که این حرف ها بعد نامزدی ما بود نه قبلش ! کار داشت به جاهای باریک می رسید م.ش رسما اعلام جنگ کرد اون موقع همسرم سال اول ارشد بود تو شریف TA بود قرار بود یه مقدار پول بهش بدن همسرم دید کار داره به جاهای باریک می رسه گفت میخوایم عروسی کنیم گفت زوده و باز حرف های همیشگی زد گفت پول ندارم و از این چرندیات ...با همسرم پولی که شریف قرار بود بهمون بده رو حساب کردیم یک مقدار ناچیزی هم از یکی از دانشگاه هایی که همسرم میرفت درس میداد میگرفتیم کلا شد هفت صد هزار تومان تنها کاری که کردیم این بود که به یکی از تهیه غذایی ها سفارش دادیم که برای مراسممون بیان و بقیه پول باقی مانده هم دادیم به کرایه میز وصندلی خوب پولمون تموم شد ! میوه و شیرینی و کیک هم مامانم تقبل کرد به اضافه اینکه مراسم رو قرار بود تو خونه مامانم اینا برگزار کنیم چون هم بزرگ بود هم با اینکه آپارتمان بود اما رو به روی در خونمون یه فضای باز و سرسبزی بود که قرار بود میز شام رو که البته سلف سرویس بود اونجا بچینیم و چند تا صندلی هم بیرون چیدیم که اگر فضای داخل برای کسی سنگین بود برن بیرون بشینن با توجه به اینکه تابستون بود اکثرا بیرون رو ترجیح دادن...خب از اونجایی خودمون می خواستیم بریم سر خونه زندگیمون چشممون کور باید سختی می کشیدیم تا دیگه هوس این جور غلط ها به ذهنمون هم خطور نکنه ! توقع ندارید که منو می بردند آرایشگاه یا برام لباس می خریدن ؟! ما هی منتظر شدیم م.ش زنگ بزنه و بگه فلان جا برات وقت آرایشگاه گرفتم دیدیم نخیر خبری نیست تا به خودمون بجنبیم دیدیم ای دل غافل مامانم به هر جا زنگ میزنن می گفتن خیلی دیر گفتید و برای اون روز عروس دارن واقعا اشکم داشت در میومد تا اینکه یکی از دوستای مامانم منو آرایش کرد :( دیگه خودتون حدس بزنین چی شده بودم:( خب برای لباس هم هرجا رفتم یا نمی پسندیدم یا پولشو نداشتم یک لباس شب سفید خریدم ۱۰۰ هزار تو مان ! همسرم هم همون کت و شلوار و کروات خواستگاریشو پوشید ...کل مهمون هایی هم که دعوت کردیم به زور به هفتاد نفر میرسیدن !حالا این وسط هرچی به ملت گفتیم ما داریم میریم سر خونه زندگیمون کسی به روی خودش نیورد یه نفرم کادو نیاورد نمی دونم کی شایع کرده بود که ما باز عروسی می گیریم! اما خب موقع شادباش ملت واقعا شرمنده کردن :) یه ۳۰۰ هزار تومان شادباش گرفتیم که اونم دادیم خونمون رو باهاش رنگ زدیم:) م.ش هم خونشون رو داد بهمون بشینیم با شرط اینکه قسط های خونشونو بدیم بماند که این قسط ها چه به روزمون آوردن و میارن :( خب با این وضع واقعا نه پولی داشتیم بریم آتلیه یا مثلا فیلم بردار بیاریم نه خودمون حوصله شو داشتیم ! قیمت ها رو هم گفتم تا ازدواج آسان رو رواج بدیم که مثلا میشه با زیر یک میلیون عروسی کرد! قسمت غذامون یکم گرون شد چون چند نوع غذا و دسر بود گفتیم اگه غذامون بد باشه آبرومون میره:( بعد چند سال هم وام ازدواجم رو دانشگاه داد باهاش رفتم یه لباس عروس خریدم بعدشم که یکم اوضاع مالیمون بهتر شد رفتیم خودمونو جینگول کردیم و رفتیم آتلیه :)))
+ نوشته شده در Fri 23 Oct 2009ساعت 12:56 PM توسط |