من هنوز امتحانام تموم نشده یکی از امتحانامم افتادم براش دو هفته خونده بودم! استاد نفهم اسم منو رو برد زده که افتادم خب که چی نمی تونست شماره دانشجویی ام رو بزنه دوشنبه بچه ام قراره بره باهاش حرف بزنه بلکه قبول کنه دوباره ازم امتحان بگیره! برام انرژی مثبت بفرستین که قبول کنه من که چشمم آب نمی خوره یک ساعت براش گریه کردم و آسمون ریسمون بافتم اما قبول نکرد! هرشب تا صبح بیدارم اما نتیجه نمی ده خدا کنه مشروط نشم برام دعا کنید! نگید تو دلتون بچه تبل که دلم میشکنه! خیلی حالم بده تورو خدا بیاید کامنت بذارید و دلداریم بدید ممنون!
+ نوشته شده در Sat 17 Jan 2009ساعت 1:23 PM توسط |
بودن با نبودنم می دونم فرقی نداره اما خواستم بگم به مدت ده روز نیستم رو ز۲۱ دی میام که ستا امتحان دارم اون روز :(
+ نوشته شده در Wed 31 Dec 2008ساعت 11:28 AM توسط |
باورم نمیشه بالاخره تموم شده همه کارشو کردیم تموم شد ما تلاشمون رو کردیم نتیجه با خدا :)
+ نوشته شده در Wed 31 Dec 2008ساعت 11:27 AM توسط |
اعتقاد دارید بچه های سوم از بقیه بچه ها خوشکلترن این همیشه صدق میکنه اما اینکه ته تغاری ها همیشه خوشکل باشن نه !نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه!
+ نوشته شده در Tue 30 Dec 2008ساعت 5:49 PM توسط |
امروز قرار بود آخرین امتحان آزمایشگاه باشه که دختره گند زد! قبل امتحان من و یه احمق به یه احمق تر از خودمون گفتیم اگه بلدی به ما برسون ! خیلی شوخی بود حرفمون خودمون هم حرفمون رو جدی نگرفتیم بس که سر هر امتحانی میگم و بعد سر جلسه موش میشم و کله مو از برگم بر نمیدارم !من رو میز شماره ۷نشستم دختره رو میز شماره ۱ شماره ۱کجا ۷کجا !!حالا استاد تقلب ازش گرفته میگه به خاطر خانوم فلانی تقلب کردم !واقعا نمی فهمم یعنی چی !! استاد میگه من از تو گرفتم از اون که نگرفتم امتحان کنسل شد دختره گند زد به روحیم دوستاش اومدن شاکی شدن با من دعوا میکنن !می گم اخه مگه به من تقلب رسونده که دارید خودتونو پاره میکنید! اعصابمو ریخت بهم فکر نمیکردم حرفو جدی بگیره اخه ترم یکم نیست که بگم نمی دونه تو ازمایشگاه نمیشه تقلب کرد!
+ نوشته شده در Tue 30 Dec 2008ساعت 5:34 PM توسط |
دارم مثل معتادا میشم خیلی گیج می زنم و همش دوست دارم بخوابم نه حوصله کسی رو دارم نه حوصله تلفن رو کاش تلفن نبود اس ام اس و ایی میل کافی دیگه!
+ نوشته شده در Wed 24 Dec 2008ساعت 12:58 PM توسط |
یه سری آدم مهربون دورمونو گرفتن و مثل یه خورشید مهربونیشونو بهمون می تابونن :) دیشب شب یلدا بود مامان شام درست کرده بود و با آجیل و هندونه و شیرینی و میوه با بابا و خواهر کوچیکه اومدن خونمون :) خونه ما که ده فرسنگ با مامانم فاصله داره با اون ترافیک شب یلدا زحمت کشیدن اومدن خونمون مخصوصا بابام که واقعا افتخار دادن چون با اون حالشون که باید به موقع شام بخورن و خسته نشن خیلی لطف کردن خیلی از همتون ممنونم خیلی دوستون دارم :)
+ نوشته شده در Sun 21 Dec 2008ساعت 11:37 AM توسط |