این هفته می تونست خیلی بهتر باشه اگه ۴شنبه مثل بچه آدم می رفتم خونه مامانم تا ۵شنبه صبح اون اتفاق مسخره برای چشم هام نمی افتاد اما خب به جاش فردا که بیاد میشه یک هفته که نرفتم دانشگاه و خونه ام . رفتنم به بیمارستان لبافی نژاد هم تاثیری نداشت بعد کلی بلا که به سرم آوردن و کلی قطره که تو چشمام ریختن که تا انتهای کورشدن هم رفتم آخرش گفتن همون کاری رو بکن که بچه برام می کرد یعنی گذاشتن کمپرس آب سرد و گرم رو چشم هام نشستم تو خونه یا فیزیولوژی می خونم یا وبلاگ بچه هم کارش شده گرفتن آب میوه برای من و درست کردن کمپرس آب گرم و سرد و...تا بلکه بهتر شم .اعصابم خورده هم برای درس هام هم برای چشم هام خدا کنه تا دوشنبه که مهمونی خانوم " رنگارنگ " هست چشم هام خوب شه بتونم برم :) برام دعا کنید
+ نوشته شده در Tue 11 Nov 2008ساعت 9:6 AM توسط |
پست قبل رو يه مقداريش كه باعث سو تفاهم شده بود حذف كردم چون باز برداشت شده بود كه به علت رفتار همسرم كه بچگانه هست مي گم بچه:) خب بهتر يكم موضوع رو باز كنم گفته بودم كه درگير اسم بودم براي همسرم كه اينجا چي صداش كنم من اسم بچه رو تو وبلاگ يكي از بهترين دوست هام ديده بودم كه همسرشون رو با اين اسم صدا مي كردن و خيلي از اين اسم خوشم اومد اول به دوستم گفتم و ازشون اجازه گرفتم اگه مي شه منم هم اسم همسرم رو " بچه " بذارم كه دوستم گفته بود ببين اگه بهش مياد توهم بذار و ايرادي نداره بعد اسم "بچه" رو به همسرم گفتم كه خوشش اومده بود اولش فقط فقط به خاطر اندامش فكر كردم بهش مياد همين ! بعد كه يه مدت با اين اسم نوشتم اينجا تو زبون خودمم افتاد و تو زندگي واقعي هم بچه صداش مي زنم ( بيشتر اوقات نه هميشه) كم كم خودمون خيلي خوشمون اومده بود چون باعث شده بود يكم همه چيز زندگي رو ساده تر بگيريم واين خيلي تو روابطمون موثر بود:) یه چیز دیگه هر وقت مطالب این وبلاگ رو می خونید صاحب وبلاگ رو طوری تصور کنید که لبخند زده و نیشش تا بناگوشش بازه ممنون:) خب ديگه بهتر ادامه نديم :) به جاش مي خوام براتون از "آواز گنجشك ها " بگم .بگم كه محشره بگم كه يه لحظه اش نمي تونيد از دست بديد بگم كه مجيدي مثل هميشه عالي بود عالي عالي تصويربرداريش محشر بود. صحنه طوري بود كه انگار تمام اين اتفاقات داره جلوي چشم شما اتفاق مي افته و شما با شادي اونا شاد ميشديد و با گريه هاشون گريه مي كرديد شايد كلمه اي به جز عالي لايق مجيدي باشه :) از شهر كتابي بگم امروز با خواهرم وشوهر خواهرم رفتيم شهر كتاب شهرك غرب همون شهر كتابي كه هر وقت ميرفتم فرهنگسرا (ابن سينا) فيلم ببينم حتما حتما مي رفتم او تو و غرق ميشدم اونجا و از سي دي بگم كه براي كريسمس خريدم و بيست ترك بي نظير از بهترين خواننده ها داره از اين بگم كه شادم خيلي هم زياد:)
+ نوشته شده در Fri 31 Oct 2008ساعت 5:46 PM توسط |
"گاهنامه زندگی من" و "روزمرگی های من" در مورد اسمی گفتن که همسرم رو اینجا باهاش صدا میکنم و ازم خواستم یه اسم دیگه برای همسرم انتخاب کنم !باید بگم چون من اینجا از همسرم می نویسم و همسرم هم اینجا رو می خونه باید با اسمی صداش می کردم که خودش هم راضی باشه اول دلم می خواست یه اسم مستعار بذارم همون طور که اسم خودم هم اینجا یه اسم مستعار هست که همسرم هیچ اسمی جز اسم خودش رو دوست نداشت و نداره و دوست هم نداره من اینجا اسم واقعی شو بذارم گرچه خودم هم دوست ندارم ! بعد اسم های دیگه ای بودن که نه من ازشون خوشم میاد نه همسرم پس تصمیم گرفتم اسمی رو انتخاب کنم که همسرم دوست داره پس "بچه" قشنگ ترین و مناسب ترین اسم برای همسرمنه که خودش هم خوشش میاد:)
+ نوشته شده در Wed 29 Oct 2008ساعت 8:47 PM توسط |
بچه من اون یکی امتحانشم داد :)
+ نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت 9:8 AM توسط |
بچه امتحانشو داد خودش كه راضي ه اميدوارم خدا هم راضي باشه!مخصوصا كه اين دفعه تقلب هم نشده بود و اعصاب بجه ام راحت بود چون دفعه پيش همه تقلب كردن و بچه منو تنها گذاشتن كسي رو نداشت كه باهاش تقلب كنه دلش گرفته بود :( بچه ام يه فكس زده بود به اونور كره زمين كامپيوتر كه پيغام داد فكس رسيد خودمون باورمون نشد گفتيم يكي دو روز صبر ميكنيم خبري نشد باز امتحان مي كنيم ! الان جي ميل بچه رو باز كرديم ديديم جواب دادن! خيلي كارشون درسته بابا:)
+ نوشته شده در Sat 25 Oct 2008ساعت 6:15 AM توسط |
بچه من امروز امتحان داره :( استرس دارم زياد!
* همون امتحانس كه كنسل شد !!
+ نوشته شده در Fri 24 Oct 2008ساعت 8:1 AM توسط |