رتبه ای که می خواستم رو نیوردم رتبه ام بهتر از پارسال شد اما اونی نشد که می خواستم ...خیلی ناراحتم گریه نکردم هر کس ازم پرسید راحت رتبه ام رو گفتم اما از درون داغون شدم خیلی مسخره ست اما برای اولین بار تو زندگی ام احساس کردم خدا فراموشم کرده اصلا حواسش نبوده که منم هستم دلگیر نیستم ازش چون همیشه از آدم های طلبکار بدم میومده حتما اون طوری که باید تلاش نکردم افسرده ام داغونم سر هر چیزی الکی دعوا راه می اندازم عصبی شدم. احساس خنگی می کنم صفحه کارنامه ام رو به اسم غضنفر سیو کردم ...ده روز دیگه باید خونه رو تحویل بدیم هنوز خونه برای اجاره پیدا نکردیم ...حالم بده خیلی.
دوشنبه سی دقیقه بامداد
دی ماه سال پیش بود که بعد از سه سال بالاخره تصمیم گرفت بره و کارهای فارغ التحصیلی شو انجام بده فروردین امسال هم نامه اومد در خونه مون که برای جشن فارغ التحصیلی ثبت نام کنید ماهم شوخی شوخی رفتیم تو سایت و ثبت نام کردیم جمعه ای که گذشت جشن فارغ التحصیلی بچه های شریف بود دیدن شریف بعد از سه سال برای من یک نوستالژی تمام عیار بود دانشکده کامپیوتری که تو تمام اون سالها دیدم یک ساختمان اگر اشتباه نکنم دو طبقه خیلی دلگیر بود که تو لابی کوچیکش همیشه خدا بچه های کامپیوتر با لپ تاپ نشسته بود خیلی هم دانشکده شون دلگیر بود اما الان ببین چه دانشکده ای براشون زدند خدا خیلی شیک و قشنگ بود حدودا پنج یاشش سال پیش که داشتند دانشکده نفت و دانشکده کامپیوتر رو می ساختن هیچ وقت فکر نمی کردم به این زیبایی بشه .همسر هم که تقریبا تمام دوستاش ایران نیستند دیدن دانشکده برق و خاطراتش بدون بچه ها یک غم کهنه رو تازه می کرد.بچه های شریف هم طبق معمول با شیطنت هاشون کل سالن تربیت بدنی رو گذاشته بودند رو سرشون خلاصه که خیلی خوش گذشت :)
با مادرم تلفنی حرف میزنم می خندم می خندد اتفاقی که بین من و مادرم خیلی نادر است با اینکه برای هم می میریم اما به روی هم نمی آوریم آخرین باری که همدیگر را بوسیدم یادمان نمی یاد.پدر هم از آن طرف خط حرف می زند رو به مادرم رو به من هر سه می خندیم من این طرف خط آن دو آن طرف خط اتفاقی که کم می افتد اما می افتد
خوبی امسال این بود که کل سیزده روز عید رو دربست خانه خودمان بودیم اتفاقی که بعید می دونم اتفاق بیوفته !
راضی ام گرچه تمام سیزده روز عید 90 رو خوابیدم باز راضی ام انگار خستگی هشت ماه گذشته به خصوص پنج ماه آخر از تنم در آمد گرچه فردا من مانده ام و کوله باری از درسهای نخوانده و تمرین های نکرده :(
مرا جای خودم بگذار خودت را جای گهواره ...
امسال بی شک بهترین عیدی بود که تو تمام این سالها داشتم .مهم تر از همه اینکه بیست و نهم اسفند با همسرم رفتیم قم لحظه تحویل سالم توی حرم بودیم گرچه من یک حیاط حرم بودم همسرمم چون دیرتر از من اومد یک حیاط دیگه حرم بود و کنار هم نبودیم اما خیلی بهم خوش گذشت و من نه فقط برای امسال بلکه برای کل دهه نود دعا کردم که بهترین دهه عمرم باشه :) فردای تحویل سال هم برگشتیم خونمون:)
به مامانم اس ام اس زدم " ممنون که منو به دنیا آوردی "
امروز تولدمه بیست و چهار ساله شدم :)
پ ن : با تشکر از بانک پارسیان که اولین نفری ! بود که بهم تبریک گفت و تا شب نزدیک به ده اس ام اس مرتب می فرستاد که مشترک گرامی تولدتان مبارک
۹/۱۲/۸۹
مامان فقط یک هفته عراق بود اما برای من این هفت روز هفت سال طول کشید نه اینکه مامان قبلا تنها سفر نکرده باشه اما خب همیشه بابام کنارش بود اما این دفعه باید بگم به هممون یه جوری سخت گذشت حتی بابا که خیلی تو داره.
الان درست چهار محرم که ما داریم توی این محله زندگی می کنیم و هرسال اول محرم یکی از اهالی کوچه فوت میشه کلا قرداد داریم با عزراییل اول محرم .
مامانم مارو با راننده آژانس اشتباه گرفته هر جا می خواهیم بریم فوری یه عده رو می چپونه تو ماشینمون میگه اینا رو هم ببرید اگر هم مسیر بودیم یه حرفی اما گاهی باید یک دور شمسی قمری بزنیم تا طرفو برسونیم خونه ش بعضی وقت ها یکی رو رسوندی باید یه دور شمسی قمری دیگه هم بزنی تا اون یکی رو هم برسونی بارها شده همه افراد مهمانی رسیدند خانه شان توی خواب هفت پادشاه هستند ما هنوز تو راه خونه مون هستیم !
دستام بوی پیاز میده داره حالمو بهم میزنه سر پیاز رنده کردن تو خونه ما همیشه دعواست از غذا درست کردن از این قسمت پیاز رنده کردن بدم میاد و صدالبته که در قرن بیست و یکم من غذا ساز ندارم :)
نه اینکه حسود باشم نه اصلا خدارو شکر تنها چیزی که دارم یه قلب پاک که برای همه خوبی و شادی می خواد اما خب داره مهر میاد می فهمی و من دومین سال که دانشگاه نمیرم نمی دونم حسمو می فهمی یا نه اما دوستم که داره برای شهید بهشتی رفتن روزشماری می کنه و بپر بپر میکنه دلم میگیره نه اینکه چرا اون قبول شده اما من نه فقط یه حس مزخرف بهم دست میده همین .
خونه ام خیلی کوچیکه قد کف دست سه سال تمام داریم تو این قوطی کبریت زندگی می کنیم حالا مشکل من اینه که جامون خیلی کوچیکه واقعا فقط برای زندگی دونفر ساخته شده همین باعث شده وقتی پای نفر سوم میاد وسط نفسمون بگیره وقتی یک مهمون داریم واقعا دقیقه شماری میکنیم که کی میره مخصوصا اگه زمستون باشه چون دیگه نمیشه پنچره رو باز کرد تا یکم هوا عوض بشه آشپزخانه اپن تو دل اتاق پذیرایی ست یعنی شما هر کاری میکنید تو دید فوق مستقیم مهمانید مهمان های محترم هم سرگرمی شون دخالت کردن یعنی به راه رفتن آدم تو آشپزخانه کار دارند روی مبل نشستند و مستقیم دارند شما و کارهای شما رو توی آشپزخانه در نظر میگرند و هی نظر میدن چرا اونو ریختی تو غذا چرا آب میوه گیریت اونجاست چرا از پلو پزت استفاده نمی کنی در همین لحظه یک ساعت باید از فواید پلو پز و آرام پز بشنوید واینکه یک خانم خانه باید از همه وسایل خانه به نحو احسنت استفاده کند و بقیه نیش و کنایه ها ...مشکل دوم خوابیدن مهمان هست خانه ما یک هال یک اشپزخانه دارد و یک اتاق خواب که جای خود ما دونفر هم نیست و یک حمام و توالت که باهم هستند یعنی توالت داخل حمام است وقتی مهمان بیش از یک نفر باشد نفر دوم طبیعتا داخل آشپزخانه می خوابد وقتی بیش از سه نفر باشند یکی از مهمان ها باید زیر میز ناهار خوری بدرد نخور که فقط جنبه لوکس بودن دارد بخوابد و نفر چهارم باید توی اتاق خواب بخوابد و این داستان ادامه دارد...مشکل سوم اینه که همه مهمان ها علاقه شدیدی دارند که حتما صبح به صبح بروند و دوش بگیرند مشکل این جاست که کسی حمام است وقصد بیرون آمدن ندارد و یک لشکر پشت در دستشویی ـحمام صف کشیدند و به خودشان می پیچند.حالا اگر از خم و راست شدن های روزانه که مرتب باید هر پانزده دقیقه یکبار برایشان چای بیاوری بگذری و چون آشپزخانه تو دل مهمان های عزیز هست باید مرتب لیوان های چای را بشوری نمیشود که چای را بریزی تو همان لیوان قبلی ...بعد تازه صبحانه شان را ندادی باید به فکر ناهار باشی اونم باید سوپرمن باشی تا بتوانی در فاصله ساعت دوازده ظهر تا یک الی دو یک ناهار که شامل پلو و خورش باشد آماده کنی اصلا فکر نکن که خب مثلا خانم خونه لطف کن صبح زودتر از مهمان هایت پاشو و بساط خورش را بگذار ! گفته بودم آشپزخانه تو دل هال است و مهمانها یکی دونفر در هال ویکی در آشپزخانه خوابیده اند !با سلام و صلوات در آشپزخانه مشغول کار هستی هر قابلمه ای که جابه جا میکنی یا شیر آب را باز میکنی یا در یخچال را نفس را در سینه حبس میکنی که مهمان محترم از خواب نازنین ساعت نه الی ده صبحشان بیدار نشوند بعد که خیالت راحت شد که غذایت را بار گذاشتی با خیال راحت میری بیرون تا برای صبحانه نان بخری بعد که میای مهمان ها بیدارند باید تشک و ملحفه و پتو را مرتب جمع کنی و در کمد قرار بدی بعد سفره پهن کنی و بهشان صبحانه بدهی تازه که چشمان مهمان باز شد شروع میکند به غر زدن که فلانی کله سحر چه غلطی میکردی توی آشپزخانه ؟ باید سرتو پایین بگیری و بگی شرمنده که داشتم برای سیر کردن شکم تو در آشپزخانه کار میکردم حالا بماند که هر غذایی که درست میکنی یکی وسط سفره قهر میکنه که یه چیزش کمه و من نمی خورم یک وقت فکر نکنید بچه توی مهمان های من هست نخیر میانگین سنی مهمان های من بیست سال به بالاست بعد باید بری حسابی روزی ده دفعه کل شهری رو که هیچی نداره رو بهشون نشون بدی بعد خسته کوفته مهمان ها خواب عصر گاهی می کنند و تو باید به فکر شام باشی و دست به کار بشی تا دیر نشده شام بذاری و این چرخه همچنان ادامه دارد.
من خیلی خیلی کم پیش میاد از کسی متنفر باشم اما توی کل زندگی ام سه نفر خیلی خیلی توی زندگیم موس موس کردن اولیش ....دومیش دختر داییم و سومیش دختر عمه وسطی ام یعنی در حد ...ازشون متنفرم یعنی هروقت می بینمشون یه زهری میریزن که می خوام روشون بالا بیارم !
سحر بیدار شدم قورمه سبزی خوردیم با گوجه شاید دومین سحر تو کل ماه رمضون باشه که بیدار شدیم هوم برم بخوابم ! راستی جوابهای ارشد اومد دوستم بیوسیستماتیک روزانه شهید بهشتی قبول شد .
شنبه شش شهریور ۸۹