تبليغاتX
Cinderella

Cinderella

دایی ام رفت یک روز گرم مرداد وقتی سفر بود پر کشید دو تا دایی داشتم الان هیچی ندارم .
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 6:14 PM  توسط   | 

رتبه ای که می خواستم رو نیوردم رتبه ام بهتر از پارسال شد اما اونی نشد که می خواستم  ...خیلی ناراحتم گریه نکردم هر کس ازم پرسید راحت رتبه ام رو گفتم اما از درون داغون شدم خیلی مسخره ست اما برای اولین بار تو زندگی ام احساس کردم خدا فراموشم کرده اصلا حواسش نبوده که منم هستم دلگیر نیستم ازش چون همیشه از آدم های طلبکار بدم میومده حتما اون طوری که باید تلاش نکردم افسرده ام داغونم سر هر چیزی الکی دعوا راه می اندازم عصبی شدم. احساس خنگی می کنم صفحه کارنامه ام رو به اسم غضنفر سیو کردم ...ده روز دیگه باید خونه رو تحویل بدیم هنوز خونه برای اجاره پیدا نکردیم ...حالم بده خیلی.

دوشنبه سی دقیقه بامداد 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 0:39 AM  توسط   | 

دی ماه سال پیش بود که بعد از سه سال بالاخره تصمیم گرفت بره و کارهای فارغ التحصیلی شو انجام بده فروردین امسال هم نامه اومد در خونه مون که برای جشن فارغ التحصیلی ثبت نام کنید ماهم شوخی شوخی رفتیم تو سایت و ثبت نام کردیم جمعه ای که  گذشت جشن فارغ التحصیلی بچه های شریف بود دیدن شریف بعد از سه سال برای من یک نوستالژی تمام عیار بود دانشکده کامپیوتری که تو تمام اون سالها دیدم یک ساختمان اگر اشتباه نکنم دو طبقه خیلی دلگیر بود که تو لابی کوچیکش همیشه خدا بچه های کامپیوتر با لپ تاپ نشسته بود خیلی هم دانشکده شون دلگیر بود اما الان ببین چه دانشکده ای براشون زدند خدا خیلی شیک و قشنگ بود حدودا پنج یاشش سال پیش که داشتند دانشکده نفت و دانشکده کامپیوتر رو می ساختن هیچ وقت فکر نمی کردم به این زیبایی بشه .همسر هم که تقریبا تمام دوستاش ایران نیستند دیدن دانشکده برق و خاطراتش بدون بچه ها یک غم کهنه رو تازه می کرد.بچه های شریف هم طبق معمول با شیطنت هاشون کل سالن تربیت بدنی رو گذاشته بودند رو سرشون خلاصه که خیلی خوش گذشت :)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 1:10 AM  توسط   | 

سر کلاس معلم به صورت تک تک بچه ها نگاه می کنه و ازشون می پرسه که ازدواج کردند یا نه به چهره من که میرسه خیلی راحت ازم می گذره به روی خودم نمیارم که ازدواج کردم معلم مطمئن از کنارم می گذره .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:55 PM  توسط   | 

با مادرم تلفنی حرف میزنم می خندم می خندد اتفاقی که بین من و مادرم خیلی نادر است با اینکه برای هم می میریم اما به روی هم نمی آوریم  آخرین باری که همدیگر را بوسیدم یادمان نمی یاد.پدر هم از آن طرف خط حرف می زند رو به مادرم رو به من هر سه می خندیم من این طرف خط آن دو آن طرف خط اتفاقی که کم می افتد اما می افتد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 10:38 PM  توسط  

شنبه رفتیم نمایشگاه کتاب به خودم قول دادم سال دیگه نرم می دونم که باز جو گیر میشم و میرم اما آرزو بر جوانان عیب نیست!
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:14 AM  توسط   | 

این هفته کنکور دانشگاه آزاد دارم نمیدوم برم بدم یا نه ؟ بعد از کنکور سنجش الان درست دو ماه و بیست روز است که لای کتاب هامو باز نکردم .از اینکه تو این مدت درس نخوندم اعصابش خورده اما من نه چون اگر قبول هم بشم پول رفتن به دانشگاه آزاد رو ندارم خودش هم خوب میدونه اما کاش اصلا ثبت نام نکرده بودم اون سی هزار تومان ثبت نام بد جوری تو گلوم گیر کرده ! هفته بعد هم اگر خدا بخواد جواب سنجش میاد خدا کنه رو سفید بشم جلوی پدر مادرم خیلی استرس دارم جای من نیستید هر شب دارم کابوس می بینم .

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:44 AM  توسط   | 

سه شنبه هفته پیش که از کلاس بر می گشتم رفتم" سیاه و سفید" و سی دی " دنگ شو" رو خریدم بعدشم رفتیم سینما فلسطین و فیلم مزخرف "خیابان 24" رو دیدیم .ما برای وقت تلف کنی رفتیم این فیلم رو دیدیم اما اگر کسی هست که دلش بخواد این فیلم رو ببینه توصیه می کنم برای پولتون ارزش قائل باشید:)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 1:17 AM  توسط   | 

خب نشون به اون نشون که من هنوز بیدارم و خوابم نمیاد اون بورانی با اون ماست ترشش رو هم تا آخر خوردم + کتلت مرغی که از پنجشنبه مونده تو یخچال من نمی دونم چرا هرچی از این کتلت می خورم تموم نمیشه خب من میرم باز برای خواب تلاش کنم!



+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:22 PM  توسط   | 

خسته کوفته از تهران اومدیم ماکارونی شب قبل رو  که به یک نفرم به زور میرسه رو گرم کردیم با ترشی ای مادر شوهر درست کرده چاشنیش کردیم شاید این طوری حجم ماکارونی بیشتر بشه سریال مزخرف "زمین انسان ها" رو دیدیم همسر جلوی تی وی خوابش برد منم عین اسکل؟ ها نشستم یک بورانی ؟ که ماستش ترش شده و دیگه قابل خوردن نیست رو دارم به زور می خورم شاید که خوابم ببره اگر خوابم برد که برد اگه نبرد باز میام این جا پست می ذارم هوم تازه سر شبم هست نه شبه!

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:5 PM  توسط   | 

امروز یکشنبه است عصر یکشنبه داره بارون میاد من تو اتاق خونه فسقلی مون نشستم همسر هم تو هال خوابه فردا هم روز معلمه تلویزیون هم هیچی نداره جز حرف های تکراری در مورد مقام معلم طبق معمول !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:34 PM  توسط   | 

یک از هم کلاسی های لیسانس م هر کلمه ای که میگه  یک "خواهرم " بهش اضافه میکنه و چون روزی ده بار خونه ما زنگ میزنه این کلمه مزخرف" خواهرم " افتاده سر زبون من ! امروز سر کلاس دوستم ازم کمک خواست بهش گفتم خواهرم ! یک دفعه حالم از طرز حرف زدنم بهم خورد .خلاصه که آدمیزاد باید تو حرف زدنش دقت کنه.

پ ن:لازم به ذکر می باشد که این دوست دوران لیسانس دختر میباشد باز اگه پسر بود خواهرم خواهرم گفتن هاش قابل درک بود !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 8:23 PM  توسط   | 

چه جوری که همه بچه ها به غذا میگن " هم " یا "امم" ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 3:12 PM  توسط   | 

خوبی امسال این بود که کل سیزده روز عید رو دربست خانه خودمان بودیم اتفاقی که بعید می دونم  اتفاق بیوفته !

راضی ام گرچه تمام سیزده روز عید 90 رو خوابیدم باز راضی ام انگار خستگی هشت ماه گذشته به خصوص پنج ماه آخر از تنم در آمد گرچه فردا من مانده ام و کوله باری از درسهای نخوانده و تمرین های نکرده :(

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 1:45 AM  توسط  

من و عینکم

یک زمانی عاشق این بودم که عینکی بشم خانواده من عینکی نیستند یعنی همه افراد نزدیک به من عینکی نیستند عینک دوستامو میزدم به امید عینکی شدن و چه زود عینکی شدم من دوم راهنمایی بودم که عینکی شدم به یک سال نکشید که عطایش را به لقایش بخشیدم از اون سال من هر روز چشمانم ضعیف و ضعیف تر شده در حدی که اگر پسر بودم مشمول معافیت از سربازی میشدم از روزی که عینکی شدم تا به امروز دوازده سال که عینک جز لاینفک من شده خیلی بده که آدم صبح که از خواب پا میشه باید عینک بزنه تا ببینه ساعت چنده...وقتی بارون میاد رو شیشه هاتون قطرات بارون میشینه و هر چند ثانیه یکبار باید عینکت رو تمیز کنی کاش برای عینک هم برف پاکن قرار میدادند یا وقتی توپ به طرفت پرتاب میشه از ترس شکستن شیشه های عینک گارد بگیری... باید عینکی باشی تا بفهمی من چی بگم امید داشتم امسال عمل میکنم و راحت میشم وقتی با هزار ذوق و شوق پا میذاشتم تو کلینیک نور نمیدونستم دکنر آب پاکی رو بریزه رو دستم بگه خانم شماره چشم شما ثابت نشده و تا زمانیکه ثابت نشده نمی تونیم عملتون کنیم علی مونده و حوضش بله من ماندم و عینکم و چشمان شماره هفتم تا وقت گل نی که چشمانم رابتوانم عمل کنم و باشد که دنیا رو از پشت ویترین طلقی عینکم نبینم !

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 4:49 AM  توسط   | 

 یک روز حالم خوب است فرداش حالم ازهمه چیز و همه کس بهم می خورد ....
+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 4:18 AM  توسط  

 دوست دارم ساکسفون بزنم / تو که نفس نداری / نفس دار میشم ...

مرا جای خودم  بگذار خودت را جای گهواره ...

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 4:5 AM  توسط   | 

1390

به به سال نو مبارک :)

امسال بی شک بهترین عیدی بود که تو تمام این سالها داشتم .مهم تر از همه اینکه   بیست و نهم اسفند با همسرم رفتیم قم لحظه تحویل سالم توی حرم  بودیم گرچه من یک حیاط  حرم بودم همسرمم چون دیرتر از من اومد یک حیاط دیگه حرم  بود و کنار هم نبودیم اما خیلی بهم خوش گذشت و من نه فقط برای امسال بلکه برای کل دهه نود دعا کردم که بهترین دهه عمرم باشه :) فردای تحویل سال هم برگشتیم خونمون:)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 1:43 AM  توسط   | 

به مامانم اس ام اس زدم " ممنون که منو به دنیا آوردی " 

امروز تولدمه بیست و چهار ساله شدم :)

پ ن : با تشکر از بانک پارسیان که اولین نفری ! بود که بهم تبریک گفت و تا شب نزدیک به ده اس ام اس مرتب می فرستاد که مشترک گرامی تولدتان مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اسفند 1389ساعت 8:28 PM  توسط   | 

بعد از یک و ماه اندی دوری از اینترنت برگشتم.

۹/۱۲/۸۹

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 11:3 AM  توسط  

به صحرا شدم عشق باریده بود...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 6:33 PM  توسط  

مامان فقط یک هفته عراق بود اما برای من این هفت روز هفت سال طول کشید نه اینکه مامان قبلا تنها سفر نکرده باشه اما خب همیشه بابام کنارش بود اما این دفعه باید بگم به هممون یه جوری سخت گذشت حتی بابا که خیلی تو داره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 7:55 AM  توسط  

شب یلدا

هرکسی یک جایی مهمونی بود دیگه اما کسی مارو یادش نبود عین دوتا کبوتر کله مون رو کردیم توهم رفتیم زیر پتو خوابیدیم اونم راس ساعت نه شب !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 6:30 PM  توسط  

الان درست چهار محرم که ما داریم توی این محله زندگی می کنیم و هرسال اول محرم یکی از اهالی کوچه فوت میشه کلا قرداد داریم با عزراییل اول محرم .

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آذر 1389ساعت 12:11 PM  توسط  

راننده آژانس فامیل

مامانم مارو با راننده آژانس اشتباه گرفته هر جا می خواهیم بریم فوری یه عده رو می چپونه تو ماشینمون میگه اینا رو هم ببرید اگر هم مسیر بودیم یه حرفی اما گاهی باید یک دور شمسی قمری بزنیم تا طرفو برسونیم خونه ش بعضی وقت ها یکی رو رسوندی باید یه دور شمسی قمری دیگه هم بزنی تا اون یکی رو هم برسونی بارها شده همه افراد مهمانی رسیدند خانه شان توی خواب هفت پادشاه هستند ما هنوز تو راه خونه مون هستیم !

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 0:25 AM  توسط   | 

پیاز

دستام بوی پیاز میده داره حالمو بهم میزنه سر پیاز رنده کردن تو خونه ما همیشه دعواست از غذا درست کردن از این قسمت پیاز رنده کردن بدم میاد و صدالبته که در قرن بیست و یکم من غذا ساز ندارم :)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:48 PM  توسط   | 

باز داره بوی مهر میاد

نه اینکه حسود باشم نه اصلا خدارو شکر تنها چیزی که دارم یه قلب پاک که برای همه خوبی و شادی می خواد اما خب داره مهر میاد می فهمی و من دومین سال که دانشگاه نمیرم نمی دونم حسمو می فهمی یا نه اما دوستم که داره برای شهید بهشتی رفتن روزشماری می کنه و بپر بپر میکنه دلم میگیره نه اینکه چرا اون قبول شده اما من نه فقط یه حس مزخرف بهم دست میده همین .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:40 PM  توسط   | 

مهمان های من یا خانه من کوچک است ؟

خونه ام خیلی کوچیکه قد کف دست  سه سال تمام داریم تو این قوطی کبریت زندگی می کنیم  حالا مشکل من اینه که جامون خیلی کوچیکه واقعا فقط برای زندگی دونفر ساخته شده  همین باعث شده وقتی پای نفر سوم میاد وسط نفسمون بگیره وقتی یک مهمون داریم واقعا دقیقه شماری میکنیم که کی میره مخصوصا اگه زمستون باشه چون دیگه نمیشه پنچره رو باز کرد تا یکم هوا عوض بشه آشپزخانه اپن تو دل اتاق پذیرایی ست یعنی شما هر کاری میکنید تو دید فوق مستقیم مهمانید مهمان های محترم هم سرگرمی شون دخالت کردن یعنی به راه رفتن آدم تو آشپزخانه کار دارند روی مبل نشستند و مستقیم دارند شما و کارهای شما رو توی آشپزخانه در نظر میگرند و هی نظر میدن چرا اونو ریختی تو غذا چرا آب میوه گیریت اونجاست چرا از پلو پزت استفاده نمی کنی در همین لحظه یک ساعت باید از فواید پلو پز و آرام پز بشنوید واینکه یک خانم خانه باید از همه وسایل خانه به نحو احسنت استفاده کند و بقیه نیش و کنایه ها ...مشکل دوم  خوابیدن مهمان هست خانه ما یک هال یک اشپزخانه دارد و یک اتاق خواب که جای خود ما دونفر هم نیست و یک حمام و توالت که باهم هستند یعنی توالت داخل حمام است وقتی مهمان بیش از یک نفر باشد نفر دوم طبیعتا داخل آشپزخانه می خوابد وقتی بیش از سه نفر باشند یکی از مهمان ها باید زیر میز ناهار خوری بدرد نخور که فقط جنبه لوکس بودن دارد بخوابد و نفر چهارم باید توی اتاق خواب بخوابد و این داستان ادامه دارد...مشکل سوم  اینه که همه مهمان ها علاقه شدیدی دارند که حتما صبح به صبح بروند و دوش بگیرند مشکل این جاست که کسی حمام است وقصد بیرون آمدن ندارد و یک لشکر پشت در دستشویی ـحمام صف کشیدند و به خودشان  می  پیچند.حالا اگر از خم و راست شدن های روزانه که مرتب باید هر پانزده دقیقه یکبار برایشان چای بیاوری  بگذری و چون آشپزخانه تو دل مهمان های عزیز هست باید مرتب لیوان های چای را بشوری نمیشود که چای را بریزی تو همان لیوان قبلی ...بعد تازه صبحانه شان را ندادی باید به فکر ناهار باشی اونم باید سوپرمن باشی تا بتوانی در فاصله ساعت دوازده ظهر تا یک الی دو یک ناهار که شامل پلو و خورش باشد   آماده کنی اصلا فکر نکن که خب مثلا خانم خونه لطف کن صبح زودتر از مهمان هایت پاشو و بساط خورش را بگذار ! گفته بودم  آشپزخانه تو دل هال است و مهمانها یکی دونفر در هال ویکی در آشپزخانه خوابیده اند !با سلام و صلوات در آشپزخانه مشغول کار هستی هر قابلمه ای که جابه جا میکنی یا شیر آب را باز میکنی یا در یخچال را نفس   را در سینه حبس میکنی که مهمان محترم از خواب نازنین ساعت نه الی  ده صبحشان بیدار نشوند بعد که خیالت راحت شد که غذایت را بار گذاشتی با خیال راحت میری بیرون تا برای صبحانه نان بخری بعد که میای مهمان ها بیدارند باید تشک و ملحفه و پتو را مرتب جمع کنی و در کمد قرار بدی بعد سفره پهن کنی و بهشان صبحانه بدهی تازه که چشمان مهمان باز شد شروع میکند به غر زدن که فلانی کله سحر چه غلطی میکردی توی آشپزخانه ؟ باید سرتو پایین بگیری و بگی شرمنده که داشتم برای سیر کردن شکم تو در آشپزخانه کار میکردم حالا بماند که هر غذایی که درست میکنی یکی وسط سفره قهر میکنه که یه چیزش کمه و من نمی خورم یک وقت فکر نکنید بچه توی مهمان های من هست نخیر میانگین سنی  مهمان های من  بیست سال به بالاست  بعد باید بری حسابی روزی ده دفعه کل شهری رو که هیچی نداره رو بهشون نشون بدی بعد خسته کوفته مهمان ها خواب عصر گاهی می کنند و تو باید به فکر شام باشی و دست به کار بشی تا دیر نشده شام بذاری  و این چرخه همچنان ادامه دارد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 11:14 PM  توسط   | 

من  خیلی خیلی کم پیش میاد از کسی متنفر باشم اما توی کل زندگی ام سه نفر خیلی خیلی توی زندگیم موس موس کردن اولیش ....دومیش دختر داییم  و سومیش دختر عمه وسطی ام یعنی در حد ...ازشون متنفرم  یعنی هروقت می بینمشون یه زهری میریزن که می خوام روشون بالا بیارم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 1:58 AM  توسط   | 

سحری

سحر بیدار شدم قورمه سبزی خوردیم با گوجه شاید دومین سحر تو کل ماه رمضون باشه که بیدار شدیم هوم برم بخوابم ! راستی جوابهای ارشد اومد دوستم بیوسیستماتیک روزانه شهید بهشتی قبول شد .

شنبه شش شهریور ۸۹

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 4:25 AM  توسط   |